شنبه, آگوست ۷, ۲۰۱۰

فارسی وان مقدس

1 کامنت هایی که رجب میخواند

فارسي وان نماد و نمود تفکر سطحي طبقه ي متوسط است. تفکري که دنياي سرگرمي (به جاي هنر) اش بايد در دسترس، فاقد پيچيدگي، قابل کنترل و پيش بيني شدني باشد. اين سطح تفکر در انتخاب نوع موسيقي، کتاب (اگر مطالعه اي در کار باشد) و رسانه ي تصويري خود را بروز ميدهد. آنچه پيدا است هراس عامه از وضع پيچيده و حالت تعليق است. در اينجا تفکر جايگاهي ندارد و رويا محدود به ارتقاي امکانات رفاهي و املاک شخصي است.

در توصيف مدرنيسم توسعه نيافته بايد جامعه اي را تصوير کرد که از بعد فرهنگي در کلاسيسم خود مانده اما در ظاهر از امکانات مدرن بهره ميجويد. در اين جامعه ابزارها تغيير کرده اند اما سازوکار روابط که نظام جامعه را ميسازند هنوز عقب مانده است. ايران در اين تعريف جاي ميگيرد.

مريم باکره به عنوان نماد مادر؛ و مسيحيت به تعبير نيچه به عنوان مذهب زنانه مطرح است. در آييين مسيح خصلتهاي مردانه و خواست قدرت مردانه تقبيح ميشود و در برابر مشت طلب آمرزش قرار ميگيرد.

فمينيسم ايران و جريانات برابري طلب که در بستر جامعه اي قشري، سنتي و در طبقه ي متوسط شهري بروز کرده است، بيش از آنکه ريشه ي نابرابري را نقد کند در جستجوي راه کاري از دل وضع موجود است. اشتباه ساختاري برابري طلب ها، مدرن پنداشتن مالکان پژو 206 است. در جامعه اي که انسان در دريافت حقوق اوليه ي انسانيش با مشکل مواجه است، زمانيکه برابري طلب ميکنيم در اصل ميخواهيم خود را تضييع حقوق، برابرانه شريک کنيم.

در بستري که هرنوع تفکر و نقد برتافته نميشود و پذيرش حضور ديگري وجود ندارد، در جايي که اتحاد به معني هم عقيده شدن سايرين با "من" است نميتوان تلاش موثري در راستاي پذيرش زن به عنوان يک انسان ونه يک ابزار به عمل آورد. فمينيسم و برابري خواهي در اينجا بيشتر به يک گروتسک ميماند. در ميان جامعه اي که ما را نميپذيرد ايستاده ايم و فرياد ساختارشکنانه سر ميدهيم. حال آنکه اين جامعه حتا نميداند ساختار چه چيز هست! تنها تلاش ما منجر به برچسب خوردن ما ميشود. جايي که آزادي معني بي اخلاقي ميدهد. آزادي خواه بي اخلاق ميشود. و حال هرچه بنيان فلسفي و فکري هم براي منتقد سطحي نگر سرهم شود باز بي نتيجه است چراکه منتقد مذکور اصلن فکر نميکند. فمينيست هاي ما بيشتر مانند مريم باکره اند که در زندگي روزمره مغروق است. مسيح آنها به دنيا آمده و داغ گناه را بر پيشانيشان نهاده اند اما کسي صداي مسيح را در گهواره نميشنود. و هرآنکه شنيده است، آنرا جلوه ي ويژه پنداشته.

دوشنبه, آگوست ۲, ۲۰۱۰

دیوان مولانا (2)

0 کامنت هایی که رجب میخواند
آینه چون روی تو بنمود راست
آینه ی ماده بجویی رواست.
----------------------------
این بیت زیرنویس ندارد.

دیوان مولانا

0 کامنت هایی که رجب میخواند
ما گودرکانیم و فلک گودر باز!
-------------------------------
در نسخِ کجنوی، بلغمی و شهستانی، گوگل باز هم آورده اند: ما گودرکانیم و فلک گوگل باز. صدر بلخی باز را بازز نوشته است. و همدانی نیز چنین روایت کرده است.

کنار تیرک راه بند

0 کامنت هایی که رجب میخواند
بوسه که ممنوع است. خوشحالیم که تا کنون جیش و لالا را ازمان نگرفته اند.
------------------------------------------------
به نقل از روزنامه ی خداحافظ - شماره پیاپی 815

جمعه, جولای ۲۳, ۲۰۱۰

ایشان-من-نیسم یا او-ما-نیسم

3 کامنت هایی که رجب میخواند
بارها در بحث گفته ام هر اندیشه ای که پدیده ای غیر از بشر وبشریت بشر را محوریت خویش قرار دهد این پتانسیل را دارد که بواسطه/با توسل به همان پدیده به ضد بشر تبدیل شود. در اینجا پدیده هم چیزها را شامل میشود هم امور واقع را و هم تعاریف را.
همیشه هم جواب سربالا در جواب نقدم تحویلم داده اند. هیچوقت خود گزاره نقد نشد. نه تناقضی از دلش بیرو کشیدند و نه آنتی تزی برایش مطرح کردند.
فعلن قربانت.

سه‌شنبه, جولای ۲۰, ۲۰۱۰

http://iwl.me

1 کامنت هایی که رجب میخواند
یک سایت طراحی کرده اند متن را میگذاری داخلش آنالیز میکند میگوید مثل کی نوشته شده. من متن فارسی گذاشتم آنالیز کرد! مملکته داریم؟
گفته مثل هری هریسون مینویسم.
بعد ترنسلیت گوگلش کردم گفت مثل دن براون مینویسم.

کالیبر شش

0 کامنت هایی که رجب میخواند
و یک وقتهایی هم باید دستت را بزنی زیر چانه ات و به سان یک فیلم سینمایی خودت را در نقش اول یک تراژدی تماشا کنی و قاه قاه بخندی. و بدانی آنکه از تراژدی زنده بیرون میآید قهرمانش نبوده است* و بالطبع نخواهد بود. نگاه ندا در آن لحظه ی آخر از همین نوع خنده ها است. وقتی فقط چند ثانیه فرصت داری تا باور کنی که گلوله درست وسط قلبت را سوراخ کرده و در کمتر از یک دقیقه پس از اصابت دیگر زنده نیستی. زمانهایی هست که تصادف از توی آستینش یک چیزی بیرون میآورد ترسناک تر از آقای کارگر جاوید و کالیبر شش. زمانهایی که میدانی چه بر سرت خواهد آمد و فقط نظاره گری. اینجا آنچه زجرت میدهد سرنوشتت نیست بلکه محتوم بودن آن و محکوم بودن تو است. وقتی توی جهان سوم به دنیا میآیی تا آخر عمرت هم که خنده ی عصبی سر بدهی کفاف تناقضی که درگیرش میشوی را نمیدهد. به قول دیالوگ مرسوم: چرا من؟ و هیچکس نمیداند چرا تو. فقط میدانیم که دو نفر احمق، عمدن یا سهون این بلا را بر سرت آورده اند. و کاریش هم نمیشود کرد. فقط باید ایستاد و مثل مدیری زل زد به دوربین.
--------------------------------------
* این جمله ی یک طنزنویس بزرگ است اسمش یادم نمیآید.